تحریر المواعظ العددیة، ص: 552

عفت زن در این است که مردی مو و بدن او را نبیند!
انا لله و انا الیه راجعون

استاد سید حسن کسائی(ره)نوازنده ی بی همتای نی دعوت حق را لبیک گفت و رخ در نقاب خاک کشید.خداوند رحمت کناد. با ذکر صلوات و فاتحه یاد و نام آن آتش زن نیستان دلها را گرامی بداریم .
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AD%D8%B3%D9%86_%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D8%A6%DB%8C
ای عاشقان ای عاشقان هنگام کوچ است از جهان
در گوش جانم می رسد طبل رحيل از آسمان
نک ساربان برخاسته قطارها آراسته
از ما حلالی خواسته چه خفته ايد ای کاروان
اين بانگ ها از پيش و پس بانگ رحيل است و جرس
هر لحظه ای نفس و نفس سر می کشد در لامکان
زين شمع های سرنگون زين پرده های نيلگون
خلقی عجب آيد برون تا غيب ها گردد عيان
زين چرخ دولابی تو را آمد گران خوابی تو را
فرياد از اين عمر سبک زنهار از اين خواب گران
ای دل سوی دلدار شو ای يار سوی يار شو
ای پاسبان بيدار شو خفته نشايد پاسبان
هر سوی شمع و مشعله هر سوی بانگ و مشغله
کامشب جهان حامله زايد جهان جاودان
تو گل بدی و دل شدی جاهل بدی عاقل شدی
آن کو کشيدت اين چنين آن سو کشاند کش کشان
اندر کشاکش های او نوش است ناخوش های او
آب است آتش های او بر وی مکن رو را گران
در جان نشستن کار او توبه شکستن کار او
از حيله بسيار او اين ذره ها لرزان دلان
ای ريش خند رخنه جه يعنی منم سالار ده
تا کی جهی گردن بنه ور نی کشندت چون کمان
تخم دغل می کاشتی افسوس ها می داشتی
حق را عدم پنداشتی اکنون ببين ای قلتبان
ای خر به کاه اوليتری ديگی سياه اوليتری
در قعر چاه اوليتری ای ننگ خانه و خاندان
در من کسی ديگر بود کاين خشم ها از وی جهد
گر آب سوزانی کند ز آتش بود اين را بدان
در کف ندارم سنگ من با کس ندارم جنگ من
با کس نگيرم تنگ من زيرا خوشم چون گلستان
پس خشم من زان سر بود وز عالم ديگر بود
اين سو جهان آن سو جهان بنشسته من بر آستان
بر آستان آن کس بود کو ناطق اخرس بود
اين رمز گفتی بس بود ديگر مگو درکش زبان

مولانا فرماید:
آن باده که دادی تو و این عقل که ما راست
معذور همی دار اگر جام شکستیم

قافیه سنجان که قلم برکشند
گنج دو عالم به سخن درکشند
مادر بهشت من همه آغوش گرم تست
گوئی سرم هنوز ببالین نرم تست
پیوسته درهوای توچشمم به جستجوست
هرلحظه باخیال توجانم به گفتگوست
در خواب و خیال همه با توام هنوز
تنهائیم مباد که تیره است بی تو روز
دائم حریم قدس تو احساس میکنم
احساس قدس آن دم انفاس میکنم
موسیقی بهشت همانا صدای تست
گوش دلم به زمزمه لای لای تست
مادر به قصه های تو میخفت غصه ها
میرفت چشم و گوش بدنبال قصه ها
با شادیت نبود غمی را مجال ایست
امّا به گریه تو هم آفاق میگریست
صد قصه عشق بودی ومیخواندمت مدام
رفتیّ و ماند قصه صد عشق ناتمام
ای سینه داشته سپر هر بلای من
اکنون بکن شفاعت من با خدای من
امروز هستیم به امید دعای تست
فردا کلید باغ بهشتم رضای تست
این راز آن حدیث که نقل از پیمبر ست
جنت نهاده زیر قدمهای مادر ست
پیشکش به همه مادران پاک عالم

در صراط المستقیم ای دل کسی گمراه نیست
الهی به مستان میخانهات
بعقل آفرینان دیوانهات
به دردی کش لجهٔ کبریا
که آمد به شأنش فرود انّما




حکیمی ابلهی را دید دست در گریبان دانشمندی زده و بی حرمتی همی کرد .گفت:اگر این دانا بودی کار او با نادان بدین جا نرسیدی
داستان در باره خارکنی است که کندن بوته ی خا ر را به تعويق می اندازد آنقدر که روز به روز آن بوته رشد کرده و تبديل به درخت تنومندی می شود و از دیگر سوی روز به روز خار کن ضعيفتر شده و از کندن آن عاجز تر می شود !
همچو آن شخص درشت خوشسخن
در میان ره نشاند او خاربن
ره گذریانش ملامتگر شدند
پس بگفتندش بکن این را نکند

کنون تار طرب بگسسته بهتر
نی مطرب چو دل بشکسته بهتر